تبليغاتX
تُهـــی ... اما سنگين

 

من عاشقِ: حافظ خواندن هایمان...دلگیر شدن هایمان...لبخندهایی که از فکرِ هم روی لبمان مینشیند...احمق بودنهایِ خودم...خر شدن هایِ تو...دلواپسی هایمان...دلتنگی هایمان...پاستیل خریدن هایمان:پاستیل گران،پاستیل نوشابه ای...لواشک هایی که اخطاریه ی مسواکی دارند...شرم ها و بی شرمی هایمان...جایِ همیشگی مان...خاطراتِ خوب و بدمان...چای های لیپتونی که یادگار دارمشان...دفترِ قهوه ایِ خاطراتمان که مدتهاست هیچ ننوشتم...و خیلی چیزهایِ دیگر؛ هستم.

پی.نوشت۱:دارم میرم پیش ِ ضریح ِ طلایی و آستان ِ مقدسش...میرم خالی بشم..میرم نفس بکشم توو هوای ِ نفس های گمشده ام..دارم میرم مشهد. 

 پی.نوشت۲:دارم با خودم فکرمیکنم که چه چیزهایی را باید بسپارم به تو،که اگر برنگشتم،داشته باشی شان؟!

پی.نوشت۳:دلم برایِ روزهایی تنگ است که نمیخواهم هیچگاه تکرار شوند.روزهایی که خالصانه خودم را گذاشتم پایشان،اما...آه

پی.نوشت۴:خوبم..."دوست داشتن" را حس میکنم...دلم میخواهد بنویسم...دوست میداشتم مثلِ قبل ترها،پایِ دوستانِ دنیایِ واقعی ام به اینجا باز نشده بود...فقط خودم بودم و مخاطبِ بعضی نوشته هایم.

+من این عکس رو دوست داشتم:بطرز جالبناکِ کودکانه ای.

 

+ . 90/11/09 . me |
 

یک وقتهایی me بدعنق میشود.دلش تنگ میرود و بهانه گیر میشود.دلتنگی چیزِ بدی ست.me اگرچه همون دختریه که دیشب اینجا نوشت،ولی دختریه که از صمیمِ قلب،عشق میورزه به زندگیش و آدمهایِ اندکِ دنیایش.و اینکه یک چیزی هست بینمان که یک حسِ خوب میدهد.یک چیزی شبیهِ یک نیرو!!...در اندرونِ me یک سری حالتهایِ آرام وجود دارد هم اکنون:حِسِت جهانمو وارونه میکنه ... و این خاصیتِ همان تماسِ تلفنی سرِ صبح است!...من عاشقِ این تماس هایِ یکهوییِ بی وقت میباشم و شنیدنِ آن صدا که عجیب دوستش دارم:)

پی.نوشت۱.یک لبخندهایی هستند که میدانی طرف را نابود میکند و داغت را در دلش تازه میکند.و با یک آسودگیِ خاطر و اندکی بیرحمی،چشم میدوزی به چشمانش و لبخندت را نثارش میکنی.

پی.نوشت۲.تو تاریکی بشینی و با سوسویِ مانیتور لپتاپ ،به سختی، تایپ کنی حرفاتو.درحالیکه داری برایِ موفقیتِ عزیزت دعا میکنی تو قلبت.

پی.نوشت۳.این آدمایی که ما بی بهونه دوسشون داریم و یه جورِ قشنگی دلمون براشون در تب و تابه.

پی.نوشت۴.سه شنبه با یک عدد همراهِ دوست داشتنی راهیِ اونجا* هستم.با یک عالمه حرف که باید با نگاه زد!دلم برایِ یک نفر خیلی تنگ میشه و حتا وقتی که بهم پیشنهاد شد این سفر،از دلشوره و اضطرابِ ندیدنش خعلی دودل بودم برایِ رفتن.از طرفی هم قریب به یک سال میباشد که هوایِ آنجا* را دارم.آخرش هم رفتنی شدم.به این سه،چهار روز دوری که فکرمیکنم،پایِ رفتنم سست میشود:همین مدتِ کم،هیچوقت اونی که دور شده بود،من نبودم.ولی اینبار...دلم میخواست که میشد بگذارمش تویِ ساکِ دستی ام و همراهِ خودم ببرمش و خعلی دیگر خوش بگذرد،ولی خب نمیشود!باید این چندروزِ باقیمانده آنقدر در هوایش نفس بکشم که برایِ روزهایِ آتی ذخیره داشته باشم.

*آنجا=جایی که من خیلی دوستش میدارم و وقتی که حتا فکر میکنم به اینکه چندی دیگر آنجا خواهم بود و میتوانم بایستم درست روبرویش و حرف بزنم،ااز شدت هیجان دلم یکجوری میشود و چشمانم داغ میشوند.نه میگویم که کجاست،نه بیشتر راهنمایی میشوید.یا حدس بزنید یا از آنهایی که میدانند بپرسید :دی :پی

 

+ . 90/11/08 . me |
 

امتحانات تموم شد.یک از یک قهوه ای تر! دلم برایِ اینجا تنگ شده بود...اینکه بیام و با یک خیالِ راحت(؟!) بنشینم پایِ پی سی و هرچه در دلم هست بنویسم...درست مثل همیشه که ملاحظه ی هیچ چیز را هم نمیکردم حتا!!برایِ خیلی چیزها،خیلی آدمها،خیلی خاطرات دلم تنگ است.میدانید؟یک چیزی مثل اینکه آدم دلش "لَک" بزند برایِ یک چیزهایی...اصلن میدانید؟آدم درست است که خیلی حسِ خوبی از اتمامِ امتحاناتش باید داشته باشد،ولی من آن احساسِ خوب را گُم کردم لابلایِ روز و شب هایی که هیچ نمیفهمیدم و حالا باید ببینم که هیچ گُهی هم نخوردم و یکی یکی بیفتم درسها را و این ۸ و ۹ هایِ قشنگ،همه ی خسته گی هایم را ریشخند کنند !!!هه.

 **درسی که قرار بود بیفتم،نیفتادم :دی.با تشکر فراوان و ابرازِ علاقه ی فضایی به همراهِ خوبم،که مطمئنم دلِ مهربون و صاف،و اون نذر و نیاز کردنش،تاثیرِ کمی نداشته :*:)

غزل امشبمان:

today:143

::بلبلی خونِ دلی خورد و گُلی حاصل کرد/بادِ غیرت به صدش خار،پریشان دل کردlike****

این بیتش را خیلی دوست میداشتم...خیلی!

 

یک وقتهایی هم هست که آدم دلش میخواهد کسی باشد که یک عالمه حرف بزند برایش،یک عالمه امیدواری بدهد،تا یک احساس هایِ مازوخیستی ای که در درونِ آدمی ست کمرنگ شوند.بعضی وقتها آدم خودش نمیتواند با خودش حرف بزند.نیاز دارد که بشنود.حتا اینجور بعضی وقتها نمیتواند که برایِ دیگری حرف بزند!بعضی حالت ها هستند که نه با حرف زدن مداوا میشوند نه با حرف نزدن!چاره اش "شنیدن" است!باید بشنود،یک نفر باشد که برایش بگوید،تا بارِ دلش سبک شود!!و این دقیقن نقطه ی متقابلِ آن حالت هایی ست که آدم دلش میخواهد فقط آن یک نفر به حرفهایش گوش دهد و هیچ نگوید!

 

من دختریم که تابِ خیلی چیزارو ندارم دیگه...بُریدم! از همه چی.خیلی هم آروم :).دیگه نمیتونم محکم باشم و بایستم.کم نیاوردم ها ، نه!! ظرفیتم تکمیل شده.دقیقن مثلِ یک چاله ی خعـــــــلی عمیــــــق که هرچیزی می اندازی درونش و پُر نمیشود.ولی خب حتا همان چاهِ خعــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــی عمـــــــیـــــــق هم یک روز پُر میشود و هرچیزی که بخواهی درونش بیاندازی بالا میاورد در جا و تو میفهمی که تکمیل است خب!ظرفیتِ me هم در خیلی موارد تکمیل شده.به روغن سوزی افتاده ام.دیگر نمیتوانم فقط کمی مکدر شوم و بعد با یک نیرویِ بیشتر ادامه دهم.حالا وقتی که فکر میکنم مثلن فلان درس را میفتم و باید ترم بعد دوباره بخوانم و ..... یا اینکه درموردِ مسائلِ دیگر،نمیتوانم خودم را دلداری دهم.من دختریم که دیگه خوب نمیشم!!هه.

 **من دختریم که دوریِ یک نفر روانی ام میکند،اینجوری بروز میدهد.خیلی هم خوبم :)

و حتا من همون دختریم که بعد از خیلی مدتها دلم میخواد گریه کنم.یه چیزایِ سختی هست توو زندگیِ هرکسی.ولی بعضی چیزا هست که شاید خیلی سخت نباشه،ولی آدمو داغون میکنه.من بدم میاد از این بعضی چیزهایی که باید بگم بر باعث و بانی ش لعنت و اون "لعنت" دقیقن برمیگرده و کوبیده میشه توو فرقِ سرِ خودم!

 **گاهی وقتها مسبب و اسبابِ غمِ عزیزانمان میشویم.من این "گاهی وقتها" را دوست ندارم هیچ.

نقطه.

 

+ . 90/11/06 . me |
 

today:253

::صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار/وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار

به شُکر آنکه شکفتی به کام بخت ای دل/نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

حریفِ عشق تو بودم چو ماهِ نو بودی/کنون که ماهِ تمامی نظر دریغ مدار

جهان و هرچه در او هست سهل و مختصر است/ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

کنون که چشمه ی قند است لعلِ نوشینت/سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار

مکارم تو به آفــــــــــــــاق میبرد شاعر/ازو وظیفه و زادِ سفر دریغ مدار

چو ذکر خیر طلب میکنی سخن این است/که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار

غبار غم برود،حال خوش شود حافظ/تو آبِ دیده ازین رهگذر دریغ مدار::

 

پی.نوشت۱:دیشب و امروز،یکی از بهترین لحظاتِ زندگیم بودن .کنارِ یه آدمِ خوب...دوست داشتنی...و بسیار مهربون :)

پی.نوشت۲:شونه کردنِ باحوصله ی موهام...لایک :)

پی.نوشت۳:چرا عاقل کند کاری،که بازآرد پشیمانی؟یا اینکه مثلن چرا اینقدر مُتُغیر؟!افســـوس!

پی.نوشت۴:هرلحظه و همیشه برایِ سلامتی و سالم بودنت دعا میکنم.

پی.نوشت۵:حافظ امشب را هم به رسم هفته ی قبل خواندیم...۵شنبه هایِ آبیِ مایل به صورتیِ خوشرنگِ ما .

پی.نوشت۶:در امتحانات به سر میبریم...

 

+ . 90/10/29 . me |
 

today:429

قبل از اینکه غزل امشب را بنویسم،جا دارد که بگویم این تناسبِ غزلیات با حرفِ دلمان توو حلقم :دی . امشب هم کُلِ غزل لایک خورد:)

و اما :

::از من جدا مشو که توام نورِ دیده ای/آرام جان و مونس قلب رمیده ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان/پیراهنِ صبوری ایشان دریده ای

از چشم زخمِ خویش مبادت گزند از آنک/در دلبری به غایتِ خوبی رسیده ای

منعم کنی زِ عشقِ وِی ای مفتی زمان/معذور دارمت که تو او را ندیده ای

آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا/بیش از گلیمِ خویش مگر پا کشیده ای

 

پی.نوشت۱:پدرجان از آهنگِ بلاگمان بقدری دوستش آمده که خواستارِ لینک دانلودش شده اند.ما نیز شرمنده شدیم که پیدایش نکردیم.ایشان میخواهند در ساعاتِ فراغت به آن گوش فرا دهند.نخطه

پی.نوشت۲:یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت :/

مسافر.نوشت:بیا...بیا که مرا با تو ماجرایی هست ! فقط مجددن در فصل امتحانات میآیی عزیزِ دل.قدمت رویِ چشمهایمان:)

 

+ . 90/10/23 . me |
 

دستم را بگیری و زیر گوشم زمزمه کنی:

که پشت همه خوابهای نا آرام تو

چیزی بیش از نگرانی های زنانه نیست

 

دستت را بگیرم و زیر گوشت زمزمه کنم:

که پشت نگرانی های زنانه من

مردی ایستاده

که دیوانه وار دوستش دارم...

                                                                        منبع:از تو تنها همین

پ.ن:اینجوریاست B-) :) :*

 

+ . 90/10/23 . me
 

من دختریم که هیجوره نمیتونم مکنونات قلبی م رو پنهان کنم :/ :دی

و من همون دختریم که خیلی ساده پته ی خودمو میریزم رو آب!فقط یکی یه دونه تلنگر کافیه.

 

پ.ن:کیبوردمان پکیده و بوسیله ی onscreen keyboard نامی میتایپیم :/

+ . 90/10/19 . me |
 

today:226

::خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود/گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

::ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی/آنچه در مذهب اصحاب طریقت نبود

::خیره آن دیده که آبش نبرد گریه ی عشق/تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

 

 

این هم غزل امشبمان!مدتها بود که دلم میخواست اینجور که امشب خواندیم ، بخوانیم! که شد.

 

 

 

+ . 90/10/15 . me |
 

 ماهي قرمز گلیِ تو شدم اما
تو هيچ وقت دريا نشدی
دريا نشدی ،حوض باش
قول ميدهم تا ابد ،
در حجم ديواره های فيروزه ایِ دلت
دريايی زندگی كنم
.

                                                                                " بلاگ آقای نویسنده"

پی.نوشت:آب پرتقالِ طبیعی*،با طعمِ یه عشقِ ناب:اینجور لحظه هارو باید قاب گرفت و واسه همیشه گذاشت اون گوشه از قلبت که مالِ خودشه فقط! :)

 *با دستهایِ مهربانِ بهترینم.طبیعیِ طبیعی!

 

+ . 90/10/13 . me |
 

today:306

لازم به ذکر است که غزل امشب نیز شدیدن لایک خورده و کلهم خیلی دوستش میداریم:

هزار دشمنم ار می کنند قصدِ هلاک/گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امیدِ وصالِ تو زنده می دارد/وگرنه هر دمم از هجر توست بیمِ هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت/زمان زمان چو گُل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیالِ تو هیهات/بود صبور دل اندر فراقِ تو حاشاک

اگر تو زخم زنی بِه که دیگری مرهم/وگر تو زهر دهی بِه که دیگری تریاک

عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم/سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند/به قدر بینشِ خود هرکسی کند ادراک

به چشمِ خلق،عزیز آن زمان شود حافظ/که بر درِ تو نهد رویِ مسکنت بر خاک

 

پی.نوشت۱:یعنی خیلی دوست میدارم این حافظ را.کلن!

پی.نوشت۲:مادری بانو را نیز با اینکه بسی بسیار می آزاریم،ولی عاشقانه دوست میداریم.

پی.نوشت۳:حتمن،حتمن،حتمن،برایِ توله هایمان حافظ را خواهیم خواند.

پی.نوشت۴:وقتی که مُردم،بلاگم به کی میرسه؟به چی میرسه؟

پی.نوشت۵:تا حالا شده از صبح که از خواب پا میشین،تا شب که میخواین بخوابین،مهمونی باشین؟!این برایِ me ای که ماه هاست کاری به هیچ چیز ندارد خیلی است!بعد همه ی اونا بانوانِ ۴۵سال به بالا بودند.

پی.نوشت۶:میخوام خودمو،روابطمو،خصوصیاتِ مخصوصی که کمرنگ شدنو،ریکاوری کنم!

پی.نوشت۷:خیلی وقته به اون دفتر قشنگه بود،که خیلی به کلبه مون میومد،سر نزدم!

پی.نوشت۸:تا حالا شده خیلی یه چیزی رو بخواین و چندباری هم ابراز کرده باشین،ولی با بی تفاوتی یا یک چیزی توی این مایه ها روبرو شده باشید؟!بعد با اینکه دلخور میشین ولی کم کم دیگه بیخیال شین و این دلخوریا رو هم قورت بدین؟بعد هربار هربار چک کنین ببینین چیزی که گفتن انجام میدن،انجام شده آیا ، و ببینین که:نه!نشده! ؟بعد همینجور کم کم،زیاد زیاد دلتون یه جوری شه؟ .... خب اگه اینجوریا شده،الان مثه من میباشید!

پی.نوشت۹:میدونی؟من هیچوقت دوست نداشتم و ندارم به بعضی چیزایِ ناخوب("بد"نمیشه گفت)،عادت کنیم و برامون معمول شن...ولی "کم کم" دارم سعی میکنم که دوست داشته باشم!!!!بیهوده است این "دوست نداشتن"هایِ من...انگار که جبر است گویا!

پی.نوشت۱۰:کمی ناراحتناکم.

 

+ . 90/10/08 . me |